فروشگاه اینترنتی مطمئن
آخرین خبرها
خانه / بهترینها / ترس از مواجه شدن با مرگ

ترس از مواجه شدن با مرگ

پذیرش مرگ

آیا مرگ را در تقابل با زندگي تصور مي‌کنید. اين نگاه سفيد و سياه به زندگي و مرگ، آثار مهمي دارد كه مي‌تواند نگاه ما را هم به زندگي و هم به مرگ دگرگون كند. مرگ متضاد زندگي نيست، همان‌گونه كه درجات متفاوتي از تاريكي و نور تصوير را مي‌سازد و نه در تاريكي مطلق تصويري ديده مي‌شود و نه در روشنايي مطلق، مرگ هم از ابتدا در تاروپود زندگي تنيده شده است. وقتي زندگي و مرگ را از يكديگر جدا بدانيم، ترس شديدي از مرگ وجود ما را فرامي‌گيرد، ترسي كه به انكار مرگ منجر مي‌شود و اين انكار در تمام زواياي زندگي نفوذ مي‌كند. انکار مرگ در واقع به انكار جنبه‌هاي مهمي از زندگي منتهي مي‌شود. امروزه افراد بيش از پيش به انكار مرگ مي‌پردازند و تصور مي‌كنند اگر به مرگ نينديشند و از تمام مظاهر و جلوه‌هاي آن دوري كنند، بيشتر به زندگي خواهند پرداخت و روزگار بهتري خواهندداشت اما اين شيوه تفكر، ما را به جايي نمي‌رساند.

 

  • مرگ پديده‌اي نيست كه بتوان از آن دوري كرد. كدام خانه است كه مرگ هرگز قدم به آن نگذاشته باشد؟ با چنين تفكري، زندگي انسان به سوي تك‌بعدي شدن مي‌رود. تاكيد فراوان بر ارزش‌هاي مادي و اندوختن ثروت از هر راه ممكن، كاركردن بيش از اندازه و به اصطلاح اعتياد به كار، انعطاف‌نا‌پذيري و سنگدلي، تاكيد بر ظواهر زندگي به جاي پرداختن به موضوعات عميق و اصيل مانند روابط انساني، زيرپا گذاشتن حقوق ديگران، خشونت و در شديدترين شكل آن، قتل، جنگ و نسل‌كشي، همه محصول اين انكارند.

آيا انساني كه به مرگ خود نه به‌عنوان يك احتمال، بلكه به‌عنوان يك حقيقت مسلم نگاه مي‌كند، مي‌تواند قاتل انسان ديگري باشد، ظلم کند يا آتش جنگي را شعله‌ور كند؟

ترس از مواجه شدن با مرگ

اگر اين دفاع (انكار) كارساز نباشد، ترس از مرگ همه وجود ما را فرامي‌گيرد و مي‌تواند نشانه‌هاي بيماري را پديد آورد، مثلا به حمله‌هاي هراس كه با اضطراب شديد و احساس مرگ قريب‌الوقوع همراه است يا خود بيمارانگاري منجر شود، مانند افرادي كه تصور مي‌كنند به بيماري قلبي و عروقي يا سرطان مبتلا شده‌اند و با وجود آزمايش‌هاي مكرر و اطمينا‌ن‌بخشي متخصصان مختلف و تاكيد آنها بر ‌وجود نداشتن بيماري جسمي، از اين متخصص به آن متخصص مراجعه مي‌كنند، انگار كه با اين مراجعات، مي‌توان مرگ را از خود دور كرد.

پذيرش مرگ

انسان رشديافته و بالنده، مرگ و زندگي را در تقابل با يكديگر نمي‌بيند و همان‌طور كه خود را جاودان نمي‌پندارد، به فناپذيري انسان‌هاي ديگر نيز مي‌انديشد. او هم كار مي‌كند و نگاهي به آينده دارد و هم در لحظه حاضر زندگي مي‌كند و لذت مي‌برد. در عين حال از گذشته خود نيز جدا نشده است و زندگي را خط ممتدي مي‌بيند كه در هر حال به مرگ ختم مي‌شود و مرگ را مانند قله‌اي بر فراز كوهستان پايان طبيعي زندگي مي‌داند، نه نقطه متضاد آن.

  • او از صحبت‌ درباره مرگ هراس ندارد، به بازماندگان توصيه نمي‌كند سوگواري نكنند و عزيز از دست رفته‌شان را فراموش كنند، مي‌داند كه وقتي كسي را از دست مي‌دهيم، براي عشقي كه به او داشته‌ايم، بهايي مي‌پردازيم و اين بها، همان سوگ است. او از ترس از دست دادن، از عشق و رابطه صميمانه و عميق گريزان نمي‌شود يا از رابطه زودگذري به رابطه زودگذر ديگري پناه نمي‌برد، روابط انساني را سرمايه بزرگ زندگي خود مي‌داند، خلاقيت، شكوفايي و جا گذاشتن يادبودهاي اصيل براي او بر جمع‌آوري ثروت بي‌حساب و غرق‌ شدن در خوشي‌هاي دروغين (نه شادي‌هاي حقيقي) برتري دارد. او با انسان‌هاي ديگر احساس همدلي مي‌كند (مگر انتهاي راه‌ همه ما يكي نيست؟)، از هر فرصتي بهره مي‌برد تا علاقه و عشق خود را به آنهايي كه دوستشان دارد، ابراز كند، مگر نه آنكه اين فرصت ممكن است براي هميشه از دست برود؟

وقتي يكي از نزديكان او به بيماري لاعلاجي مبتلا مي‌شود، به او اجازه مي‌دهد درباره مرگ و آنچه دوست دارد برايش انجام دهد يا بعد از مرگش به آن پرداخته شود، حرف بزند. به او كمك مي‌كند اگر تكليف ناتمامي دارد، آن را به پايان برساند. با بحران‌هاي دوره ميانسالي و ناتواني‌هاي دوران سالمندي، راحت‌تر كنار مي‌آيد و از نشانه‌هاي نزديك‌تر شدن به مرگ هراس ندارد، كمتر به قضاوت در مورد ديگران و نقد كينه‌توزانه زندگي آنها مي‌پردازد، چون مي‌داند وقتي فرصت براي پرداختن به زندگي خودمان هم كوتاه باشد، عيب‌جويي و كنكاش در زندگي ديگران بيهوده است. چنين فردي در عين حال كه در لحظه زندگي مي‌كند و از زيبايي فصل‌ها، موج دريا، صداي پرندگان و هماهنگي چشم‌نواز جهان لذت مي‌برد، به آينده نيز چشم مي‌دوزد و از گذشته خود نيز گريزان نيست. نه آينده را فداي حال مي‌كند و نه حال را فداي آينده. او خطاهاي كوچك ديگران را آسان‌تر مي‌بخشد؛ اگر قرار است دوستي، برادري، فرزندي را ديگر هرگز نبينيم، آيا مي‌توانيم براي چيزهاي كوچك و پيش‌پاافتاده اوقات خود و ديگران را تلخ كنيم؟ اگر زندگي اينقدر كوتاه باشد، آيا مي‌شود آن را در جنگ مدام با همسايه، راننده تاكسي، كارمند بانك، ارباب‌رجوع و... تلف كرد؟ اگر فرصت نامحدودي نداشته باشيم، آيا مي‌توانيم شادي، سفر، كتاب خواندن و آموختن هنري كه هميشه آرزو كرده‌ايم و وقت كافي براي پرداختن به آن داريم، اينقدر به تعويق بيندازيم؟

مرگ پايان نيست

ممكن است بگوييد اگر مرگ قرار است روزي فرابرسد، پس هدف از همه اين تلاش‌ها چيست؟ بهتر نيست بگذاريم اين چند صباح عمر، بي‌آنكه هدفي را دنبال كنيم، بگذرد و پيش از‌ آنكه بميريم، مرده باشيم؟ اين شيوه تفكر هم از انديشه تقابل زندگي با مرگ برمي‌خيزد. انگار جايي كه زندگي هست، مرگ نيست و جايي كه مرگ هست، زندگي نيست اما به ياد داشته باشيم همان‌گونه كه در زندگي مرگ حضور دارد، در مرگ هم زندگي هست، چه كوتاه زندگي كنيم و چه عمر طولاني‌ داشته باشيم، حتما زندگي و مرگ ما اثري بر ديگران خواهدگذاشت. اينكه جهاني به اين پيچيدگي خلق شده باشد و ما تنها تماشاگران خلاق و آگاه اين جهان روي زمين باشيم و با مرگ ما، بازتاب اين جهان در درونمان كاملا نابود شود، آنقدر غيرقابل‌ تصور است كه حتي نياكان ما نيز كه از دانش گسترده‌ انسان مدرن درباره جهان بهره‌اي نداشته‌اند، نمي‌توانسته‌‌اند آن را بپذيرند وگرنه آن نقاشي‌هاي زيبا بر ديواره غارها، ابزار و خوراك و پوشاكي كه مردگانشان را با آنها به خاك سپرده‌اند، هرگز براي ما باقي نمي‌گذاشتند.

دكتر سودابه ديداران روان‌پزشك، روان‌درمانگر

یک نظر

  1. مرسی مطلب خوبی بود

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>